شنبه2شهریور92
سلام گل من. امروز اول هفته ست و دلم برات تنگ شده.دیگه نمیدونم با این دلم چه کنم؟
روز چهارشنبه روال روزهای قبل رفتم دنبال دختر عسل. که بریم خونه باباجونش تا اونجا باشه و من هم برم فیزیوتراپی. همینکه آویسا رو تحویل گرفتم سریع رفتیم سمت ماشین. موقع رد شدن از خیابون اتوبوسی از کنار ما رد شد و بوقی زد آسمان خراش. ییهو آویسا خانوم رو به من کرد: "مامانی! دیدی آک به سلم شد.چه بوگی زد؟!!" من در حالی که با چشایی اینطوری
برگشتم قیافه م شده بود اینطوری
بماند. یکی از سرگرمی های دخترکم اینه که برس مادرش برداره و بیافته به جون موهای بنده. هر چند بیشتر مواقع خوشم میاد.داشت با سختی موهام رو جمع می کرد که بند لباسم هی بین موهام گیر می کرد. با عصبانیت بند و کشید و به زور داد به من و گفت: اینو بگیر. مگه نیبینی به بدبختی موخات رو می بندم. منو بگو
یواشکی رفت تو اتاقش. طبق معمول که لباس های تو کشو رو یه بلایی سرشون بیاره. بابا رضا فهمید به دنبال دختر رفت تو اتاق که مثلاٌ اومدم باهات بازی کنم. اونم که فهمید مانعی برای رسیدن به اهدافش اومده سریع گفت:"از اتاگم برو بیرون. اینجا اتاگ خودمه..."بابا رو بگی
این ماجراها ادامه دارد...
راستی اینم عکس دخترک من.معرف حضور که هستند










شنبه2شهریور92
